خرید بک لینک

درباره سایت

گاهی

امکانات وب

کارم به شدت زیاد شدهبطوری که متوسط ده ساعت رو سرکارمتابستون به نیمه رسیدبا حالِ خوب شروعش کردم و حالا دوباره افتادم تو لوپ سیاهیسعی کرده بودم مودم رو بالا نگه دارماما با جمله «هان چیکار کردی؟ عرضه نداشتی نگهش داری » همه تلاشام دود شده بود...بازم سعی کردم وا ندم ولی بهونه گیری های همسر تیرخلاص بود....غرهام اومد بالاحال بد بیشتر و بیشتر شدهمسر چیکار کرد؟!لجبازیبلهو مجدد تکرار روزهای گند و کصافط پارسالبا این تفاوت که همسر خودخواه تر شده...از خیلی ها شنیده بودم تراپی آدمها رو خودخواه میکنه اما باور نداشتمحالا اما کاملا لمسش کردم....پنجشنبه به زور خودم رو کشونده بودم دکتر و سونو و ....اما شنیده بودم «بیخود رفتی دکتر، دنبال چی میگردی؟ همیشه دنبال مقصری»جمعه بحث بالا گرفتدو سه تا درشت بارم کردو من بعد هفت سال فهمیدم همچنان سر خونه اولم....خانم نون برای شب دعوتمون کرده بودنرفتیم...دم غروب اونها اومدن...یکم نشستن و مارو بردن بیروننون با همسرحرف زد و منم با خانمش...فایده ای ندارد...هیچی دیگه فایده ای ندارد....شنبه اومدم خونه و خوابیدم بیدار شدم خواهرم زنگ زد که مادر جاریش فوت شده برم پیش دخترک تا برن اونجارفتم، دخترک در بدو ورود سورپرایزمون کرد و کلیییی از دستش خندیدیم :)))شب کلا سه ساعت خوابیدم و هلاک بودمیکشنبه همش به بدوبدو گذشتآنقدر سرم شلوغ بود حتی سراغ گوشی هم نرفته بودمتا دیروقت سرکار بودم و بعدش هم رفتیم مجلس ختمرسیدم خونه نماز خوندم، برنج گذاشتم .... ساعت نزدیک نه بود همسر نیومده بود، بعید بود....زنگ زدم خونه نون.... خانمش گفت چه میکنی با تنهایی؟ فهمیدم آقا با دوستاش رفته استخر بدون اینکه اطلاع بده....داشتیم صحبت میکردیم برق رفت....کلی حرف زدیم....برق اومد و ما همچنان صحبت م

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 17:49

دیروز بعد سرکار رفتم کلاسکلاس متفاوت تر از همیشه بودکافه کنار کلاس پ.ل.م.ب شده بودرفتیم جای دیگه....بسی چسبید...شام خوردیم ...یهوطوفان شد و بارون شدیدی باریدبا دخترا موزیک گذاشتیم و خل و چل بازییه ورژن دیگه از خودم اونجا بالا میادیه دختر رها.... رهای رها...خیلی حرفهای ممنوعه اونجا راااااحت بیان میشه ، بی ترس....میم منو رسوند سرخیابون مون و رفت...تا خونه پیاده اومدم... ده بود رسیدم...عوضش کیف کردمجون دوش گرفتن نداشتم، به زور کته گذاشتم و برای سومین وعده تو این هفته خورشت کرفس کشیدم تو طرفم تا برای ناهار امروز ببرم...واقعیت اینه من روندم رو عوض کردم، قبلا قهر میکردیم آشپزی نمیکردم اما حالا آشپزی میکنم و همسر نمیخوره...نتیجه میشه خودم هر غذایی رومجبورم چند وعده بخورم....چون بشدت از اسراف و غذا دور ریختن بیزارم...میشینه نون و ماست میخوره، یا مثل حالا تند تند تخمه میشکنه...کودک ِ درونِ لجبازش چند وقته رو اومده...انگار هر قدمی که من میرم عقب ایشون جلوتر میرن....امروز با همکار حرف میزدیم میگه چرا بچه شده؟!گفتم سوال خودمم هست ولی نمیدونه با این کاراش چه چیزهایی رو داره از بین میبره...کارهام همه تلنبار شده و من همش وقت کم میارماز ساعت یک تا ساعت هفت ونیم هم کلاس مجازی داشتمبا موضوعی چرت ولی خب باید برای ارتقا مدرک نظامم بگذرونیم...وسط کلاس اومدم خونهمجدد آب گرم مون قطع شدهتا رسیدم با آب یخ دوش گرفتم و موهام یکم خشک کردم و نشستم پای کلاسیه دوستی پیام داد و کلییی باهم حرف زدیمیه کاری هم کردم که خب اگر جواب داد میگم :)))کلاس که تموم شد ظرفهارو شستم و به رویا زنگ زدم ...اخ که چه چسبید حرف زدن باهاش :)بعد از چند روز نشدن ها بالاخره شدو رویا امروز نفر دومی بود که از صدای من تعریف کرد و

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 17:49

دوستان فکر کنم اگر یه سری چیزها رو بنویسم بد نباشهاینکه من اینجا مینویسم از مسائلم یا بحث هام با همسر مینویسم مسائل از زاویه نگاه من هست، و ممکن هست اگر همسر بخوان روایت کنن یکجور دیگه روایت کنن و شنونده کامل حق رو به ایشون بده...میخوام بگم من رو صندلی قربانی ننشستم و سهم خودم از هر موضوع و بحث رو میبینم...من اگر باردار شدم بهبودی دیده بودم و شرایطم رو سنجیده بودم و تصمیم گرفته بودم بچه ای داشته باشم و صرفا یه تصمیم احساسی و یا بدون برنامه و فکر اصلا نبوده...در اینکه همسر میتونه پدر خیلی خوبی بشه اصلا شکی ندارم، چون هم دانشش رو داره و هم مهارتش تو ارتباط گیری با بچه ها خیلی خوبه...تو هر رابطه ای قطعا دو نفر هم تو صعود رابطه هم افول رابطه سهم و نقش دارن، و من اگر سهوا تو نوشته هام سهم همسر را خیلی بالا نشون دادم ممکنه بخاطر حال اون لحظه م بوده باشه ولی در واقعیت من هم سهم دارم و این رو با تمام وجود میپذیرم...من دارم یاد میگیرم از خودم و خواسته هام نگذرم چه برسه به بچه ای که تماما مسئول بوجود اومدنش منم....من اگر اینجا بی پرده از زندگیم مینویسم فقط جهتِ آروم شدنم هست کما اینکه همدلی دوستام هم به این آرامش کمک میکنه...الان هم جنجالی خونه ما نیست... دعوای شدید و آسیب زننده هم خیلی وقته وجود ندارد... و خداروشکر خیلی بهتر شده...تعارض همیشه هست، دعوای منصفانه همیشه وجود خواهد داشت....* اون جمله کذایی دوپست قبل رو هم همسر نگفتن، چون سوءتفاهم شده بود لازم دیدم بنویسم...** اگر با نوشته هام باعث ناراحتی تون میشم عذر خواهی میکنم واقعا قصدم این نیست... نوشتن همیشه من رو خیلییی آروم میکنه...

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: شنبه 21 مرداد 1402 ساعت: 17:49

امروز میخواستم با خبر خوب همه جا ظاهر بشممثلا اول تو وبلاگمبعد پیش مادرهمسربعد تو گروه دوستاماما چی شد؟!گریون صفحه رو باز میکنم تا بنویسمبنویسمبا استرس روی تخت دراز کشیدم دکتر خیلی خونسرد کارش رو شروع کردسوال میپرسید جواب میدادمگفتم خودش خوبه؟گفت الان میرم سراغ خودش، گفتی کی قلب رودیدن؟گفتم دهم ، حدود ۱۷روز پیش گفت اما من نمیبینم گفتم یعنی چیییی؟؟؟گفت نمیبینم گفتم علائمی ندارمگفت خب هنوز سرجاشه نبایدم داشته باشیقلبم میخواست بیاد تو دهنماما ما صداشو هم شنیده بودیم....برامون پخش کرداون لحظه روی ابرها بودیم اما حالا؟!دنبال دلیلماز دکتر میپرسم جواب درست نمیدهتو نت سرچ میکنم زده مشکلات کروموزومی آنقدر همسر گریه کرده که دلم براش کبابه میگه یکذره خوشی به ما نیومدهالآنم مثل همیشه که خیلیییی ناراحته خوابش برده ، مکانیزم دفاعی بدنش هست...برعکس من، وقتی غصه دارم خواب ندارمدلم میخواد زودتر ظهر فردا بشه برم پیش دکتر قبلی تا بگه حرفهای امشب دروغی بیش نبوده...کاش زودتر ظهر فردا برسه....حس میکنم قلبم داره از جاش درمیاد....حس میکنم هوایی برام نیست، نفس برام کمه ....

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:48

پنجشنبه قرار بود برم بیمارستان و قرص بگیرمتماس گرفتم گفتن کلینیک س.ق.ط تعطیلهبه زورِ مسکن سرپا بودمدوش آبگرم گرفتمبعد از جلسه تراپی وسیله هام رو جمع کردم و لباسهامون اتو کردم و همسر اومد رفتیم خونه مامانهمسر مجبورم کرد رانندگی کنم و خب اکی بودعصر دوباره درد داشتم مسکن خوردم آماده شدیم رفتیم خونه عموبعد مدتها دور هم بودیم خوش گذشتشب مجدد مسکن خوردم و کیسه آبگرم گذاشتمصبح نزدیکای شش بود با درد زیاد از خواب بیدار شدمدردِ وحشتناکی که به عمرم تجربه نکرده بودم به فاصله نیم ساعت دوبار اتفاق افتاد و نفسمُ بند میاوردنزدیکای هشت بود همسر بیدار شد و از دیدن من ترسید :)))تا ظهر به همین منوال گذشت سالگرد عمو بود و یه سر تا بهشت سکینه رفتیم و فاتحه دادیم و برگشتیمدااااغون بودم بعدازظهر یه جورایی بی هوش شدم و دو سه ساعتی خوابیده بودمعصرش خیلی بهتر بودمیه سر رفتیم باغ و بعدش برگشتیم خونهسعی میکردم راه برم و فعالیت داشته باشم تا راحتتر دفع بشهشنبه رفتم بیمارستاناز ساعت 7 صبح تا دو ونیم درگیر بودمسونو و آزمایشسونو گفت خودش و ساکش دفع شده و کمی از جفت باقی مونده که ان شاالله اونم دفع میشه و خب ازین بابت خوشحال بودم اینکه بدون مداخله و حتی قرص از بین رفته بودولی درد امونم رو بریده بودیکم استراحت کردم و همسر اومد یکم بعدش هم دیدم مامان و داداش اومدنمامان طفلی این همه راه اومده بود و برام کاچی درست کرددورِهم شام خوردیم و خوابیدیمخداروشکر حالا خیلی بهترمدرستع رنگ و رو ندارم ولی خب بهترم :)))دیروز چیزهایی تو بیمارستان میدیدم که تن و بدنم میلرزید :((خدایا خودت کمک مون باشاز شانسم رئیس این هفته مرخصی هست و بهم گفته حتما باش، و خب در جریان هم نیست کلا، اینه که مرخصی هم نمیتونم بگیرم...دیروز تو بیمارست

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:48

میشنوی صدای قلبم واسه تو میزنه هربار پس ذهنم میخونه و میخونه از بیرون صدای یا حسین و طبل و سنج میادآنقدر امروز حس های مختلف تجربه کردم فکر میکنم دارم ترک میخورمدرحالی که چشم هام از خواب سنگینِ و از حجم اشکی که ریختم میسوزهتمام جلسه امروز حول من چرخید و من به شدت معذب بودموقتی مو گفت میخوای به پ هم بگی چی شده با قاطعیت گفتم نه! ولی بعدش عذاب وجدان گرفتم :/من و یکی دیگه که تجربه مشترک داشتیم اشک ریختم و اشکمیم هم پا به پای ما اشک ریختمیگفت من نسترن رو یه جور دیگه دوست دارم و غمش برام سنگین عهو من چققققدر از دوست داشتنی بودنِ ، حسِ خوب میگرفتم وقتی از تماس رییس گفتم و تجربه امروز مو گفت خوبه که این طنابه رو پیدا کردی ولی بهش عادت نکن ، غمتم ببین، بهش اعتبار بده، تو سوگواری.... یاد مکالمه دیشبم با ز می افتم...ز باورش نمیشه، چند بار میپرسه راست میگی ؟؟؟هربار تایید میکنم میگه پس چرا میخندی؟؟؟مو میگه ریکشن ته برای دوری از غم... اما دور نشو نسترن ، بشین نگاهش کن، حسش کن.... اما من ازون سگ سیاه پارسالی میترسم ، خیلی هم میترسم....طنابم رو دوست دارم و امروز با وجود ده ساعت کار بی وقفه حال خوبی داشتم، یه ارزشمندی اصیل.... امیدوارم تعبیر امروزم برای آینده م هم خوشایند بمونه... رییس میگه دلم روشنه.... منم میخندم و دل به حالا میدم نه اما و اگر ها ....

برچسب: نویسنده: مریم قنبری‌پور تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 16:48

صفحه بندی